تبليغاتX
به نام خداوند چشمان تو
به نام خداوند چشمان تو

فصل هیوا

 

هنوز می توان با اشاره ای بارید.فصلش نشده وگرنه میگذرد این روزها..این رهزنان دی و بهمن که بگذرد نوید بهار چشم براه است..

خسته از گرمای کسالت اور بخاری وترس از هجوم سرما خانه نشینمان کرده وگرنه ..باید سری بزنم به کتابخانه کوچک محبوس مانده در اتاق کناری..کتابها تنها مانده اند.سررسید ها وقاب عکس دختر روستایی با چشمان شیطنت بار..اینجا خاطره ها تنها مانده اند به احترام تولد خاطرات جدید.چشم می توان بست به لمس کتابها و ..وتوقف بر اولین جرقه..اه ..بار دیگر..

......................................

هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
هلیا به من بازگرد!
و مرا در محبس بازوانت نگهدار
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید.

و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.
 
                             هلیا
                             هلیا
                             هلیا
.............................................................................بار دیگر شهری که ..نادر ابراهیمی.
 
به خواب می ماند..به رویایی دور دست..دوباره هلیا را میخوانم و خود را می یابم زیر قاب عکس دختر روستایی نقاب بر چهره با چشمانی خندان وشیطنت بار..وصدای تو که میخواند ارام ومتین ..
مرا در محبس بازوانت نگهدار
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.

 
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|

چهل روز گذشت.سخت.بی تو خیلی سخت..انگار نه انگار که باید دنیا از هم میپاشید.شوخی که نیست.تو رفتی.یک یک عزیزانمان هم با تو رفتند.من ماندم واین راه که باید حال برگردم ومرورش کنم. مرور کنم ان یک روز را..ان نیم روز را.یا نه ان ده روز را.هرچند دنیا خلاصه شد در ان ظهر اتشین.چه هرمی داشت هوا.چه خشک بود.خشک وغمگین.یا نه یک جورهایی تنهایی بود که از کوهها می بارید.دشت یکپارچه شماتت بود و آب بی ابرو.پس حالا حق دارم که  وقتی سرو ببینم بگریم.غنچه ببینم بگریم..اب ببینم..ا اتش ببینم .انگشت ببینم..انگشتر ببینم..حق دارم که بگریم نه..نگو نه..نگو که دشمن شاد میشویم خواهر..نگو که قرارمان را از یاد برده ای مگر..نه یادم نرفته.هر سال این قصه تکرار میشود وتو هرگز تکراری نمیشوی.تو قهرمان همیشه قصه های منی انوقت به من می گویند قهرمان غم ها.تو جاویدانی در زمانها انوقت منم که راوی قصه نیم روز توام.که اگر نبودم انروز قصه تو در ان صحرا مدفون میشد لابلای شن و ماسه های بی حیایی..من زنده ماندم .سالهاست میروم ومیایم این راه را.هرسال غریبتر از سالهای پیش.هرچند گهگداری مختاری پیدا میشود ونامت را فریاد میزند ولی صدایش را در گلو خفه میکنند به اتهام اینکه چه کسی گفته گریه بر چنین دردی رواست.پس خودش چه..خودش چرا از یادها رفته..غافلند از اینکه اگر گریستنها نبود چگونه میشد چنان اتفاقی را به کسی باوراند..تو که از نواده چندم فلان پدر مقدس نبودی که بی اذن او آب نخورند اطرافیانش سالها پس از مسیح..تو فرزند کسی بودی که نامش را شنیدند گرگهای هار در ان اذان نیم روز و خود را به نشنیدن زدند..پس چگونه است..چه درد های ناگفته ای دارم..چه بگویم..حالا ..امروز چهل روز است که بی توام. می ایم .می ایم .می ایم باز در آن دشت غریب..می ایستم روی تپه ای از شن ها..از دور ببینم..او تیغ میکشد..من اه میکشم..او فریاد میزند.. ای مردم بدانیدانکه کار را تمام کرد من بودم..(اللهم العنهم جمیعا)..

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

من بهار را دوست دارم..بهاری دیگر.بهاری بهتر..

 در گیر ودار زندگی .لابلای لحظات حال واکنون ..میگذری از گذشته ها..حتی از کنار دقایق عاشقی بی تکرار بهار وتابستان سالهایی که گذشت.می توانی بخندی به بی قراری های دخترانگی.بخوانی یادداشتهایی که هر کدام حکایت از گذر لحظه ای دارد و عمر..

بخوانی و فکر کنی خب حالا کدام عزیز تر است..انکه با تو بود و همراه تو تمام این سالها یا انکه از توست واز تو خواهد ماند تمام سالهای مانده عمر..پدر یا پسر.. میتوانی یک ان حس کنی این  دست خالی زندگی است که حالا دارد چشمکت میزند .دعوتت میکند به  تماشای دیدن. احساس شنیدن.

وتو نیمه شبها از خواب بپری وحس کنی کسی بیدار است وبیداریت را گویی می طلبد.دست میگذاری روی قلبت وتصورمیکنی این قلب توست که میتپد چنین بی قرار یا ضربانهایی که قلبت را نیز سرمست موسیقی حضور خویش کرده..

چیزی به صبح نمانده وتو هنوز بیداری..تو بیداری وهمه در خواب ناز.تو شب زنده دار بودی. به لطف درد هایی مبهم.درد باید بپیچد به جانت تا بگذری از هفت خوان ایام دوری.تو باید تکانده شوی با هر تکانی .زلزله به جانت بیافتد تا لرزش دست ودلت را بدانی که از عشق است..عشق..تو باید لایق شوی که زین پس تاجی به سر گذارندت به نام.. مادری..چه زیباست مادری..و چه سختست..سخت زیباست مادری

انچنان زیبا

که نترسی از درد.

که نلرزی چون گرد

بنویسی از عشق

بنگاری از مرد...از شب وقصه وصل

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم..پر گشودیم در ان خلوت دلخواسته گشتیم..

 من و تو با هم وهم قصه هم

ما جرای من وتو.. دلمان در بند

بند بند دلمان میلرزید مثل بند دل من.که کنون ..به تمنای بهار چشم در راه بهاری دیگر..

...

و این خدای لاشریک است که مینوازد موسیقی بی نظیر آفرینش را در صفحه نت درونت  و هر لحظه تکمیل میکند قطعه ای از پازل وجود ی رادر تاریکخانه ای به قدمت زهدان مادر..

                                                                                                             تیر ماه ۹۰ 

                                                                                         از قطعه یادداشتهای زن در دست باد

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

 هنوز هم به خانه که میرسدانگار دنیا را دو دستی پیشکشت میکنند .گفته بودند سراغ زندگی خودت که رفتی از سرت می افتد اما نیفتاد.گفته بودند کس دیگری را که دوست بداری جانشینش میشودکه نشد.حتی گفته بودند مادر که شدی حس میکنی کم کم او به رده های پایین دوست داشتن تنزل میکند و..نشد..حتی حالا .حالا که ضرب ضربانهایی مینوازد زندگی را..باز هم انگار دوست داشتنی ترین حس دنیا را کنار او خواهی یافت..

از در که وارد  میشود با عجله شروع به خالی کردن کیفش میکند .میپرسمش که نمره چی داری ببینم.دست میبرم به سمت دفتر دیکته و او می گویدم خاله بذار تا جایزه مو نشونت بدم.هر چه بیشتر میگردد دلهره ای به جان نازنینش می افتد.پس کو..اینجا گذاشته بودم.و دوباره  وچند باره کیف را خالی میکند.. اما نیست که نیست..با گریه هایی شبیه به گریه های ناتمام نوزادیش میگوید که فقط او دیکته را بی غلط نوشته بود. فقط او جایزه برده بود.فقط او مقابل تابلوی کلاس تشویق شده بود. ..جایزه از ان او بود ولی حالا نیست.لابلای گریه اش نام یکی از همکلاسی هایش را میبرد که حالا خیال او راحت.من گمش کردم..هر چه می کوشیم ارامش کنیم بدتر بی قرار میشود.فردا پیدا میکنیم.افتاد زیر میز حتما.جا مونده تو کلاس.فردا برش میداریم..ولی جواب اویک کلمه است.من حالا میخوامش..فردا دیره..

بوق ممتد گوشی مخاطبمان.بله..بله اونجا مونده..نگهش دارین ما فردا میگیرمش..

اندکی ارام میشود ودنیای دلم نا ارام.گریه ام می گیرد که هیچ کاری از دستم بر نمی اید تا این واقعیت تلخ رخ ننماید.لااقل به این زودی نه..من که میدانم گم کردن چه حس تلخی دارد یک بسته مداد رنگی.یک ماشین حساب نوری.یا حتی یک جفت دم پایی با عکس خانم کوچولو..که مهمان دریا شود.گم که کنی مطمئن باش هرگز پیدا نمیشود حتی اگر بهتر از ان نصیبت شد چشمان تو همیشه در جستجو خواهد بود..من که میدانم این گم کردن..چه زجری دارد برای کودکان سختتر.همه چیز فرو میرود به سطح ناخوداگاه .گهگاه شناور که میشود در سطح اب.چه درد مهلکی است بیچارگی.بی اعتمادی  به دنیا  ریشه میگیرد.پا میگیرد وبا تو بزرگ میشود.حتی اگر خودت را فدا کنی برنمی گردد.پس چطور باید عطا را ارام کنم.چه روانشناس پر دغدغه ای ..در دنیای شلوغ خودم هنوز سردر گمم چه خواهم کرد.همه چیز بازی میشود.یک بازی جدی..دردا ودریغا که در این بازی خونین بازیچه ایام دل ادمیان است..

دلم میخواهد بگویم این که چیزی نیست.یکی دیگه میخریم یکی بهتر.بگویم این چیزا ارزش اشکای تو رو نداره.بگویم اصلا نمی خواهیمش..ولی ..نمی گویم..

میگویم باید به این گم کردنهاعادت کنی.جا نخوری توی زندگی.پیش میاد.زیاد.. تو باید یاد بگیری که این قسم دردها درمان ندارد عزیزدلم..

عطا از مدرسه برگشته .ذره بین  جایزه امروز و جاگزین ماشین حساب نوری  جایزه دیروز.اما هنوز نام همکلاس دیریش را می اورد ومیگوید حالا خیالش راحت..من گمش کردم..

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|

چشمم می افتد به نوشته پشت اتوبوس.. اینهمه مدعی ولی ..حسین فقط مال توبود..

شاید هم حق با شما بود بانو.ما کجا وعشق او کجا.اصلا ما کجا وقلب خورشید کجا.چشمهای ما حتی اگر به اعتکاف بنشیند وعمری ببارد زلال ..لایق هم که شد در ذات نگاه ما نیست تماشای آفتاب.

ولی خودمانیم خوش به حالتان.چه برادری. چه عزیزی.کم لطفی نیست که در خانه ای با برادری همقدم باشی که ..جه می گویم مگر خواهری چون شما داشتن کمتر از آن لطفست..و شما که خواهر نبودید فقط..مادر بودید..نه نزدیکتر از مادر..هم ام ابیها وهم ام اخیها..پس حتی زانوان صبور شما حق داشتند در بلرزند و تکیه زنند بر نام او . سلام ا.. علی قلب زینب صبور..

زمزمه می کنم زنانه وار نام زمزم وار تو را امام شهیدم.با رخصت از اسطوره صبر ..ماه محرم که می رسد  چنین می شود رنگ و بوی شهر..غم می بارد و عاشق محزونی می کند مان..این حال را باید حال کرد تا فهمید..وگرنه که باید سکوت تا خود سخن بگوید ..کوته سخن اینکه..

تمام حجت مسلمانی ما..حسین بن علی است..

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

" از فردا، از فردا روز دیگری دارم "، هر شب وقت خواب این كلمات را مثل دعایی بر زبان می آورد و به رختخواب گرم و نرمش می خزید و به رویاهایش سفر می كرد .

از فردا روز دیگری دارم. صبح به كتابخانه می روم. كمی فلسفه می خوانم، كمی تاریخ، كمی هم نقد. بعد می نویسم؛ آرام، بی صدا. آنقدر كه باریك شوم، به نازكی خط آبی روان نویسم. اصلا كتابخانه مرا به شوق می آورد اما اول باید تكلیفم را با این رییس یكدنده روشن كنم ..."

از آخرین باری كه قلم به دست گرفت چهار سالی می گذشت. آخرین داستان كوتاهش كه به تازگی در ماهنامه یی چاپ شد ، فقط ناامیدترش می كرد .

چهار سال هر چه بود میز اداره بود ، عصرهای پر خمیازه ، غرولند اطرافیان و خواستگاران سمج و بدخلقی های او .

غروب ها اما اغلب در خانه می ماند. در اتاق كوچكش روی زمین زانو به بغل می نشست. بی توجه به كتابهای دور و برش به سقف خیره می ماند تا شب از پنجره به اتاق بریزد و او آنقدر در تاریكی بماند كه خواب چشمانش را پر كند و باز به رختخواب برود. و گاهی از رختخواب بیرون بیاید. چند خطی بنویسد اما خیلی زود چشمانش خسته شوند و دوباره دراز بكشد و پلك بر هم بگذارد و به رویا برود؛ برود تا به پیری برسد و به مرگ.

عصرهای تابستان، بام ها و بالكن های سفید، سایه ی وهمناك درختان را به خود می گرفتند و خیابان كم عرض پشت اداره مثل همیشه تمیز و خلوت بود. حجله ی یكی از بچه های محل با همه ی چراغهای پلاستیكی و گلهای شمعدانی ، هیچ زائری نداشت.

با ناامیدی پشت میز كارش می نشست تا مثل خیلی وقتها سفیدی ها را بخواند اما صدای دكتر ترقی كه از ته راهرو می آمد، فرصت نمی داد :

در اعلامیه ی شماره ی ده این مطلب را تذكر داده ام. هیئت دولت سابق هم مستحضر است. از بی بی سی هم خوانده شد، بدون جا افتادن حتا یك واو. آدم به عشق همین چیزهاست كه...

اتومبیل دو در دكتر جای سالمی نداشت و هر صبح توی همین خیابان، پشت به شمعدانیها و چراغهای پلاستیكی ، پایین پنجره ی اتاق كارش پارك می شد. هر وقت نگاهش به چشمهای تنگ و دهان گشاد دكتر می افتاد كه در حین گرم كردن نان، آشپزخانه را پر از شعار می كرد، دچار رعشه می شد و ناچار به اتاقش پناه می برد. و آنقدر پشت پنجره می ایستاد و به آسمانی كه دم دستش بود خیره می ماند تا باز طرحهای نیمه تمامی را كه ماهها در كشوی میزش مانده اند بیرون بیاورد و نگاه كند و با خودش بگوید:
" از فردا ... "و بعد نوشته ها را در كشوی میز بیندازد. پرونده یی را باز كند و مشغول ترجمه شود: پشت به ابرهایی كه قاب پنجره را پُر و خالی می كنند ؛ تا غروب.

شب تن خسته اش را به خانه ببرد. مانتو و مقنعه اش را به چوب رختی همیشگی بیاویزد ، جلوی آینه كمدش بایستد . موهای خوابیده و كم پشتش را شانه بزند و خودش را برانداز كند : " هنوز جوانم."

بعد هم ضبط را روشن كند و برقصد و برقصد تا سرحال شود و به آشپزخانه برود. شام سرپاییش را بخورد و رختخوابش را آماده كند. كتابهای روی میزش را یكی یكی بردارد. گردشان را با فوت بگیرد و باز سرجایشان بگذارد و به رختخواب گرم و نرمش بخزد و برود به رویا.

"از فردا ، از فردا روز دیگری دارم. صبح به كتابخانه ، كمی فلسفه ، كمی تاریخ ، می نویسم ، باریك ، محو ، آبی ، آبی ، یكدنده ، یكدنده ... یكدنده"

از مجموعه داستانهای درایستگاه بعدی مرضیه محمدپور

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

وقتی زلزله شد من مردم.ماندم زیر اوار .با اینکه خود را سریع رسانده بودم گوشه دیوار.یک چشمم به اینه وشمعدانها بود و چشم  دیگرم به شمعدانی ها وحسن یوسفی که  تازه شکوفه داده بود..خوابم میبرد و لابلای شیرینی اش  میدیدم که آینه قدی ام ترک برداشت.گلدانها پشت سر هم پرت شدند وسط اتاق.لوستر زیبایی که با هم نصبش کردیم دیر وقت..به زمین که رسید تکه تکه شد..ولی من خوابم می امد.لذت مضاعف شیرینی خواب سر بر زانوی مهربانی گذاشته بودم به قدمت مادر..راستی چه سخت است مادری وچه خوبست..سخت خوبست.با اینهمه من مرده بودم و کاری از دست تو حتی بر نمی آمد.یکهو دلم برایت تنگ میشود.یاد تمام لحظات خوب.خوشبختی.یاد مادر. یاد بچه ها..وای..من تمام کارهای ناقصم نیمه تمام  تمام شد.ولی چه فرقی میکرد بالاخره که یک جایی باید تمام شود.کمی زودتر.کمی بی خبر تر..یاد روزی می افتم که تمام مدت سرم گرم کارهای خودم بود و مادر تنها وصبور هی صدایم میزد بیا بشین پیشم..ومن چه می دانستم اینهمه وقت تنگ است.دیگر این اواخر بود که خسته بودم حتی از خلوتهای خودم.دلم تو را می خواست.مینشستی پشت کامپیوتر هی کلمه بود که نقش میبست.هی اهنگ بود که ضبط میشد..وهی تو بودی که می گفتی اومدم.. یه نگاه بنداز ببین شروع شد فیلم..وضعیت سفید را می گفتی.میز را میچیدم.مینشستم  به انتظار شروع فیلم.که تو بیایی..عاشق دقایق امیر شده بودیم.عاشق عاشقی اش شدیم. یاد شبی که خشم شب زدند و از خنده ریسه رفته بودیم..از سربازیت گفتی.از نوجوانی.از اینکه عشقهای دوره هم سن وسالی امیر عشقهای غصه داری است..بعد از شهید شدن گفتی.تلخی حرفت را به شوخی گرفتم که جدی نگیرم.عاشق مغروری شده بودم که تو را به خدا هم حتی نمی خواستم بدهم..خدا مرا ببخشد.پس او چطور تو را به من داد و..گفتی بالاخره که همه باید برویم.پس بهتر که از این راه برویم..نمی ترسیدم از مرگ.از بی تو بودن چرا..

یاد پرواز در شب افتاده ام..یاد دیالوگهای دلنوازش. به یمن جملات امام علی از نهج البلاغه..نترس.از مرگ.از راهی که در شروعش هستی.اتفاق خواهد افتاد به یقین.یک روز. ولی تا آن روز خدا یک سپر محکم سنگین برایت قرار داده که هروقت مقدر باشد آن سپر از تو جدا میشه وتو را تسلیم مرگ میکند پس در راه حقی که می روی نترس..

چه سکوت مهیبی.انگار سالها ست مرده ام.از یاد ها رفته ام. طعم خاک. بوی غبار.دردی می پیچد توی دلم. دهانم انگار گل گرفته شده.مجال سرفه ام حتی نیست..صداها خفیف ..

 اینجا یکی هست.یواش تر..اقا بیا ببین  درسته.روزنه پیدا میشود.از سایه ات شناختم.تو هستی..امدی دنبالم.سر برداشته ام از زانوی مهربان..سپر هنوز از من جدا نشده..

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

از دیروز که نشستم به تماشای پناهنده افتاده ام دوباره توی اینحال.حالی که حالی به حالیم میکند.یاد تا دیر وقت بیدار ماندن وبه تماشای. یک یک فیلمهای ملاقلی پور نشستن و نقدهای نبوی و پاسخهای ملاقلی پور را در سالگرد دفاع مقدسی سالها پیش ..حالا میدانم چرا هیچ فیلم دیگری از این جنس نیست..یک جورهایی بی روح است.ادا در اوردن است. تو بهتر گفتی فکر میکنم ملا قلی پور اگر زنده بود و میدید کار این سینما کشیده به اخراجی های ۱ و۲ و۳ و....تا قیامت ادامه دار..چه واکنشی نشان میداد.وقتی انهمه بی توجهی به فیلمهایش که با کمترین امکانات وسخت ترین شرایط می ساختشان..تازه بعد از مرگش یکهو شد رسول سینمای ایران..واقعا چه باید گفت..پناهنده از کارهای نخستین او بود با اینهمه برای بار چندم میشد با لذت تماشایش کرد وباورش کرد.صدای جیغ وداد وکل کشیدنهای مثلا تولد کودک همسایه نمی گذارد بشنوم که چه سوزی دارد ناله کسانی مثل علی و سعید و..واز خود باختگان چریکی چون زاپاتا را..سرم میان دستانم راه میرود..میفشرم و صدا را بلند میکنم....من غریب خلوت تنهایی ام .سوزد از غم سینه سودایی ام.من اسیر بند زندان تنم .بی قرار این دل شیدایی ام..

کل میکشند مهمانهای همسایه.یکی دارد میرقصد. من اما میبینمنت که حبس کردی خودت را توی اتاقکی که تا سقفش پوشیده از تصاویر یاران شهید توست..کل میکشند توی سرم خاطراتمان..

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|

از پله ها که پایین می روی می رسی به حیاطی که دور تا دورش درختهایی سر به اسمان می سایند.هوس میکنی بنشینی روی نیمکت رنگ و رو رفته سالهای گذشته و بوی رنگ تازه به جان خریده امروز..مینشینی ولی نگاهها ازارت میدهد تو گویی دیگر اجازه نداری لمسش کنی وساعتها منتظر زنگ بیکاری بنشینی وبا دوستانت کنار همین نیمکت دلتنگی های نو جوانی را واگویه کنی..چشمت می افتد به جایگاه اجرای مراسم..به سرودهای ناتمام.به اعتماد به نفس بخشیدنهای معلم کلاس پنجم.به عاشقی اموختن از معلم ادبیات..سالها میگذرد..مهر امد ومهر ورزیدنها یادم اورد..حق با ناظم مدرسه بود .صندلی هیچ  کلاس دانشگاهی جای صندلی  کلاس مدرسه را نمی دهد..
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|

                               

شب قدر است وطی شد نامه هجر             سلام فیه حتی مطلع الفجر

صدای گوینده میپیچد توی سرم..صدای زنان پشت سری ام که سرگرم حرفهای روزمره زندگیند..در چنین شبی که تو بخواهی پایبند اعتقاداتت بمانی و اعتراضی نکنی که همین نیمچه حست را هم از دست ندهی..سخت است که به جای کلمات بلورین اسماء الحسنی از ظرف وظروف بلورین صاحب خانه بشنوی..بیچاره گوینده بارها تلاش کرد که حس وحال مذهبی را به جمع اهدا کند ..نشد که نشد..

از گرما و سر وصدا دل میبریم وبا فاطمه بیرون میزنیم.ترجیح میدهم در پارک کناری بنشینم وخلوت کنم تا بنشینم ودر غیبت و بی عاری شریک شده باشم..

صدایی از دور دستها میخواند انگار مارا..گنبد مسجدی پیداست در تاریکی ساختمانهای خفته..به مسجد میرویم و غرق میشویم در نامهای خداوندی..گرچه تعداد کم ولی اینجا کسانی هستند که برلشکر عظیم خواب وغفلت..فائق شده اند.اینجا همه بیدارند تا مباد هنگام نزول فریشتگان در خواب مانده باشند.. 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

 ۱.درست از دقایق نیمه خواب ونیمه بیداری دم صبح ..از  دمدمه های گیجی خواب آلود خواب دوشین این شعر خودش را مدام به درو دیوار دلم می کوبد.. شاید علتی ..

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما    چیست یاران طریقت بعد از این تقدیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون    روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما بهم منزل شویم    کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما

                        تیر آه ما زگردون بگذرد حافظ خموش 

                      رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما..

....

۲. پست قبلی انبوه نظرات جمعیت مردان مسلح وغیر مسلح را به سمت فصل غریب هیوا جاری کرد..کمی منصف بودید خودتان تصدیق میکردید..با اینحال اعتراف می کنم که نمی شود نسخه کلی پیچید. در ابتدای مطلبم هم گفتم که این یادداشت گزیده ای است  ازنامه  زنی ایرانی به مرد هموطنش.گرچه حرفهای تمامی یا لااقل اغلب زنان است..ولی بی انصافی است اگر همه مردها را چنین پنداریم.به نظر خود من این نامه بیشتر تشریح کلی فضا ست.مردهای زیادی هستند که مقاومند مثل کوه در سختی ها وسراشیبی ها..که نقطه اوج همسر خویشند..با اینحال ..واقعیت است.وکاریش نمیشود کرد..

...

۳.هنوز در گیجی هجوم شعر حافظ مانده ام..

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

 
لابلای وبگردی به نامه ای برمیخورم که گرچه کمی تند وتیز وگاه به اغراق سخن رانده از اجحاف زن ومردی..با اینحال حقایقی دارد که از سر لطف طبیعت به طبع زنانگی مان دلپذیر آمد..
 
 
 
 
 
نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش


احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که توحامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همدمی و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

 
من عشق کاشتم ودورویی درو کردم.
دیه ام نصف دیه تو ومجازاتم با تو برابر
مجاز به داشتن همسری هستم یگانه وتو مختاری به تکرار
در محبسی زندانی ام پشت پرده وتو آزادی از هر حصار
کتک خوردم وتو مجازات نشدی به لطف شرم من
زاییدم وزاییده شدم بادرد وتو برای کودکم نام گذاشتی
درد کشیدم شب و روز در حمل باری بر دل وتو نگران اینکه مباد دختر باشد کودک درون..
من بی خوابی کشیدم وتو خواب حوریان بهشتی دیدی
بدینسان مادر شدم وهمه جا پرسیدند:نام پدر..

                    مردی را به من نشان بده تا روز مرد را به او تبریک بگویم.

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

شروع تابستان.بیداد گرمای هوا..دل کنده از چهار دیواری فرار به سوی ازادی..مینشینم و از دور تماشا یش میکنم .دوربین به شانه ایستاده .از ظهر تا شب. می دانم که آدم اگر در بطن کاری باشد که به آن تعهد دارد قطعا خستگی اش هم خواستنی است..اما برای من..که اخرین امتحانم را لابلای سرسبزی تابستان میگذرانم..کسالت آورتر ..

نشسته ام بر نیمکتی ومی خوانم کتاب فنون را ..با بی قراری..از کنارم میگذرند خانواده ها..زنی در حال گذر..قدم هایش را میبینم.که ایستاد.کمی نزدیکتر می آید نگاهش میکنم.زن چادری میخندد.لهجه شیرین مشهدی دارد:نمی خوای هلال ماه شعبانو ببینی؟سرم را که بلند میکنم هلال برویم لبخند میزند.زن میخندد شیرین وصلوات می فرستد وراهی میشود..

همه در رفت وآمد..به گمانم زیر دست وپا افتاده ام.زیر لگد های هجومی ..انفجار خنده ها..دختران وپسران..بچه ها..سرم پایین است .خود را به نشنیدن میزنم.در تیر رس مزاحمت متلک پرانها..مقاومت میکنم..برمیخیزم و پناه می برم به سکوت نماز خانه...

دورتر دو سه تا دختر بچه وول میخورند..صدای خنده وشلوغی شان تمرکزم را به هم زده..نگاهشان میکنم.

"بچه ها یه کم آروم.."...

بی فایده است.صدایم را بلند میکنم..

"مگه با شما نیستم"..

سه دختر نحیف و خواستنی..کوچکترشان شلوغترینشان است..

"اونا آرومند ها..تو صدا میکنی"..

نگاهش را میدوزد به صورتم..انگار لرزیدم.سرم را برمیگردانم به خطوط کتاب.سنگینی نگاهش انگار آویزان شده از صورتم..بار دیگر که نگاهش میکنم .کم مانده گریه اش بگیرد..

دلجویانه میگویم:.."اخه من..امتحان دارم.میخوای کم بگیرم؟"سرش را به نشان نفی بالا میبرد."خب پس بذار بخونم دیگه"

هنوز دلم راضی نیست...رنجش نازکی در چشمانش جا مانده هنوز..

"اسمت چیه؟..

فرزانه..

بلدی نقاشی..؟بیا یه چیزی بکش ببینم..مینشیند کنارم خواهرهایش هم می ایند..حالا هر سه در حال نقاشیند.سکوت است.ومن خیره مانده ام به لطافت دخترانه شان.انگار کن سه پری دور وبرم در حال پر وازند.ساییده شدن پرهاشان به دست وصورتم..چقدر حالم خوب است..

:  "خاله..خاله..جوبباره هم کشیدم..خاله..کپش قهوه ای ها بال توئه؟؟"

خنده ام میگیرد.متوجه حرفهایش نمیشوم..به خواهرهایش میگویم چی گفت..چی میگه..

:"گوشواره کشیده.میگه کفش قهوه ای ها واس شماس؟"

تا میپرسم از کجا اومدین ..اهل کجایین؟ فاطمه میگویدم"مشهد"..پس لرزش دست ودلم از این بود..

زنی از لای دد صدا میزند دخترها را..کوچکترینشان میدود به سمت مادر.."مامان یه خاله پیدا کردم"..

دخترها میروند وبرگه های نقاشی شان روی زمین کنار کتاب" فنون تدریس "خودنمایی میکنند.

..........

حالا که مینشینم به سکوت..تو میپرسی: "کجایی"؟؟

 : دیروز گم شدم.. سه دختر بچه ..سه پری..در نماز خانه پارک مرا به فراسوی لطافت وزیباییها بردند..فرزانه.فاطمه.فائزه..

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

تصویر یک مغز بود .رویش مشت گره کرده آدمی.کنارش ساعدو بازو.بیفاصله لبهای برجسته.درست همجوار انگشت شست وانگشت کوچک..ابروانی پرپشت .یک چشم.یک نگاه. دندان های ردیف بالایی که در نهایت ختم میشد به بینی ..

این تصویر کابوس کودکیم بود سالها..

حس زبرو خشن که میدود زیر دندان.چنان که حس کنی  زبانت ورم میکند..ورمی تهوع آور.بکوشی خودت را از این حس برهانی.میرهانی ولی بعد می افتی در دام حسی زجر آورتر..زبری میدود زیر پوستت.دلت جمع میشود درست سر یک نقطه ..نقطه عجیبی که انگارکن روحت متمرکز میشود در آنجا..

این احساسات غلیظ خراش دهنده خواب وبیداریم بود ..

....

سالها میگذرد.بی قرار..تصویر همان مغز را میبینم بر کتابهای درسیم..همان احساسات. لابد همین بود دلیل آن تصاویر. هیپوفیز مغز است آنجا که تک تک گیرنده ها وکنترل کننده ها بر آن جاگذاری شده اند.علاوه بر اندامهای حسی خاصشان.نقاط اختصاص یافته ای که چیده شده اند کنار هم.برای ارسال ودریافت پیامهای خاص آن عضو.احساساتی که جمع شود زیر پوستت وحس کنی چه حس بدی داری از زبری ..چه خدای قادی داریم ما..حتی اگر عضوی قطع شود از بدن..حسش در جایی از مغز ثبت شده..احساس درد از عضوی که دیگر نیست..ولی عصب ونقطه مربوطه اش حفظ است برای روز مبادا..

کابوسهای کودکی..احساسات مبهم .. هادی آینده ام بودند..

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|

بی قرارم بی قرار..

دارم در ترانه ای مبهم زاده میشوم؟؟؟؟

..........

مرا عجز وتو را بیداد دادند    به هرکس هرچه باید داد دادند

گران کردندگوش گل پس آنگاه   به بلبل رخصت فریاد دادند

.....

 ..نیز میگذرد این روزهای بس غریب دلگیر..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط فرانک آذر

 

گاهی شعری را میخوانی میبینی لذتش صد چندان شده.این شعر فرشید از آنهاست.همو که حرف دلم را همیشه بهتر از من زده..این پست به منزله یک استراحت کوتاه لابلای امتحانات و..زندگی.فرشید.قافیه این همزاد من سرود:

من خسته ام، «امید» بیاور برای من

پاییز... نه! که عید بیاور برای من

 حال من از گذشته و آینده ام بد است

آینده ای بعید بیاور برای من

 تا کی در این سیاهی و سرما و پشت در؟

ها!... با خودت کلید بیاور برای من

 حالا که در دیار شماها کفن کم است

پیراهنی سفید بیاور برای من

 من، این دل شکسته خودم داده ام به تو

با خود ببر... شهید بیاور برای من

 از دست شعرهای سیاهم بریده ام

یک مطلع سپید بیاور برای من

 از این رکود - از منِ خود- زار و خسته ام

با خود «منی» جدید بیاور برای من

 حسی شبیه خاتمه... حسی پر از شروع

با آمدن پدید بیاور برای من

 امید من به ساغر می یا شراب نیست

یک استکان اسید بیاور برای من

 ..........

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|

کلاس حافظ خوانی که تمام شد هرکسی به جزوه بغل دستیش نگاهی داشت تا تکمیل کنه یادداشتهاشو..ولی من..مسحور مانده بودم در کلماتی که چطور در روح آدمی به جوشش میاد تا به روی صفحه ای نقش ببنده..که غرض مگه جز این بود..غرض نقشی است کز ما باز ماند..!!

صدای جیغ وداد بچه مدرسه ای ها جلوی سرویسشون.بوق بوق ترافیک..داد وبیداد زن وشوهر همسایه بغل دستی..یا حتی لی لی بازی کردن دختر کوچولوی طبقه بالایی..میتونست یه خلقی توش باشه..ویه اثری بشه اگه نگاهت " آن "رو داشته باشی به شرطی که لحظه هجوم این وحی ازش غفلت نکنی...بنویسی وغرق بشی در خطوط..

 من.. وقتی به کلاس امروز فکر میکنم که صدای کسی پیچیده توی گوشم وزمزمه میکنه مدام..

"من چه دارم تو را در خور هیچ..تو چه داری همه چیز.."

         من هیچم تو همه..دارم غرق میشم در این دریا..لحظه اعجاز است.مینویسم چشمان تورا..

"باز امشب خواب در چشمم نبود  

خواب چشمت چشم خوابم را ربود

خواب تو در سایه سار گوشه ای

 گوشه ای از قلب من گشته کبود

باز امشب مست دستانت شدم  

 مست دستان تو بر تارت شدم

مست انگشتان به رقص تار تار    

  مست چشمان تو بر سازت شدم

سوز آواز تو بود؟باز بیدارم گذاشت  

 یاد مهممان فریبا باز بیمارم گذاشت

یاد شمشیری به روی سیب سرخ    

یاد آن عصر غمین باز تبدارم گذاشت

ساز مست وسایه مست وسیب مست   

 سایه دلدار وتار غم پرست

استکانی چون بلور از قلب من   

 چون فشردم بر نگاهم

                                                     ریز ریز از هم گسست

.....

سایه خوابم شد وخوابم ربود

سحر اخلاص تو ای بود ونبود

تا سحر چون ساحری ماند ونرفت

چشم برچشمش نهادم

                                                     خواب در چشمم غنود"

                                                                        یادداشتهایی از لابلای زندگی .۱۵ اسفند ۸۳

 

همینطوری یک چشم به راه آمده داریم و یک چشم نگران فردا..آنکه درتمام این لحظات زندگی کرد ..ما بودیم...

 یک ماه واندی مانده تا امتحانات. میروم تا خودم را به قول شیوا "خفه خود را کنم لای کتابها.."فکر کنم زندگی ام تعطیل میشودتا باز فرصت کنم وبرگردم به خلوت خویش..تا آن موقع این خاطره" گس "بماند یادگار..

"چای را تلخ مینوشم 

از آن زمان 

که تو بی قند نوشیدی اش..

                                          چه شیرینی بی انتهایی دارد این تلخی.."

                                                                                                             اسفند۳ ۸

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

سرت را که بیاندازی پایین وغرق افکار خودت باشی..یکهو از دور ببینی زن همسایه میخورد زمین..پسر کوچکش چادر خاکی مادر را میتکاند..

این تصویر را کجا دیده بودم..شعری به همین مضمون شنیده بودم جایی ..فاطیما بهتر گفته..خسوف..

سلام بر پهلوی شکسته  وسلام برخسوف غمگنانه تو...

..............

گویی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزه من در دنیا با اندوه عجین گردد..میدانستم.اما آمدم.آمدم تا دفتر زنان بی سرمشق نباشد.آمدم تا خلقت بی غایت نماند..فرزندان من برخیزیدو بیش از این بی تابی نکنیدهم اکنون پدرتان می اید.برخیزیدعلی خود با شنیدن این خبر چنان بیتاب شده که میان راه چند بار ردایش در پایش پیچیده است واو را به زمین زده است..بی تابترش نکنید..(کشتی پهلو گرفته.سید مهدی شجاعی)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

میشود همینطوری..بی هوا..سری به ما بزنی..

...

هر ضربه کلید های پیانو قطره اشکی است که میچکد برفضا..مینشینی بردرد دلهای یک زن مرهمی باشی که حتی خودت باورت نمیشود چطور زندگی ها شبیه هم باشند ولی اینهمه متفاوت ..

: "یادمیگرفتم ولی نمیتونستم بنویسم.میشنیدم که صدای معلم میپیچید توی کلاس..نامفهوم بود وبلند .مثل هیاهو بود.خیره میشدم به لبهای معلم و ماسیده شدنشان به هم میفهماندند..می فهمیدم باید بنویسم..." ایران آزاد باد"..ولی..ایران..آزاد..چطوری بنویسم..؟؟!!"

حرفهایش که تمام میشود یاد خیلی ها افتاده ام. یاد زنی در کلاس نهضت می افتم.سواد داشت. ولی چنان میترسید از نگاههایی که برنوشته اش بیافتندو تمسخرش کنند..پس ننوشتن بهتر بود..

یا حتی کودکانی که هم ضریب هوشی خوبی دارند وهم سلامت عمومی  واوضاع روحی وخانوادگی مساعد..تنها وتنها..اختلالات یادگیری که کمی نیازمند حوصله معلم بود وتوجهی بیشتر..

امروزه مواجهه با این مشکل کودکان نسبتا رو به فزونی است ولی نسل های گذشته ای که گاه استعداد های درخشانی داشتند ویا اصلا  امروز هم در برخی مناطق محروم ..که این بحث ها اصولا کلا منتفی است..هستند کسانی که به آسانی..تلف میشوند.وزیر غبار گذر زمان مسیر سرنوشتشان عوض میشود..

گاه با خودم میگویم راجع به خیلی چیزها نسل ما دست خالیست ولی در مواقعی دیگر ..میبینم نه..نسل پیشین ما نسل سوخته بودند..خب معلوم است فرزندان یک نسل سوخته میشوند کسانی چون ما..از اینجا رانده از آنجا مانده..

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط فرانک آذر|

ششمین سیزده بدر زندگی مشترکمان نیز گذشت.ششمین سیزدهی که با تو بودن نمیگذارد نحسی اش را باور کنم.امسال متفاوتتر از سالهای قبل و شیرینتر..

راستی را که طبیعت چه در دل خود دارد که اینچنین شور می آفریند وشوق و انرژی های مضاعف مثبت.. رسیدیم سر قرار  و به انتظار دیگران ماندیم..ایستادم کنار ماشین وتو رفتی پیش پسرها.از دور عکس میگرفتی.به خیالت نمی بینم.خودم را زدم به ندیدن.ولی میدیدمتان که رفتید بالای صخره ای و هی میخندیدید بلند بلند..صدایتان تا آسمان روشن وآبی تبریز میرفت وبرمی گشت.

رفتم تا کمی برای خودم باشم وتو هم برای خودت.قدم زنان رفتم ورسیدم به دخترک چوپانی که گوسفندانش را به چرا آورده بود.دخترک روسری اش را سفت گره زده بود پشت سرش.از کنارم گذشت .موهای طلایی و بلندش که تا کمرش میرسیداز پشت روسری اش پیدا بود.باد میزد و دسته ای طلا به رقص بر خاسته بود در دامنه کوه و ذهن من انگار داشت عکاسی میکرد از لحظات ماندگار زندگی.

 دخترک رفت وفکر من مشغول..گوسفندانش که از کنارم میگذشتند..دیگر نمی ترسیدم از آنها..چه لحظات متفاوتی دارند آدمها..وقتی خود را مقید به انجام رسم وآداب خاصی میکنیم تازه یکهو میفهمیم که زمان برای دیگران تعریفی را ندارد که برای تو هست.

از دور پارچه های سبزی بردور سنگی انگار پیچیده شده اند..

نزدیکتر که میروم میرسم به آرامگاه مردمان رفته از این دیار...زنی نشسته بر کنار قبری کوچک..کوچک کمی بزگتر از یک نوزاد..زن میگرید .تلخ ومحزون..

میبینمت که از دور صدایم میزنی و با دست اشاره میکنی که : برگرد..بر میگردم وتو هم دوان دوان می آیی..

:اونجا رفتی چیکار..تنها موندی ؟بریم والیبال..

نگاهت میکنم.فکر میکنی دلخورم از تنها ماندن. ولی نیستم.فکرم همچنان مشغول است.

 ساط میچینینم وآتش میگیرانیم..صدای شر شر آب روان..سبز ها را گره میزنیم پشت سر هم.

یاد آن گرهی می افتم که اولین برخودمان بود و بسته کتابها از دستت رها شد ودر کتابخانه کسی نبود کمک دستت.برگشتم ونشستم روبرویت برزمین .چادرم خاکی شد.ولی بهتر ازکمک نکردن بود.روز اسباب کشی مجتمع بودبند را از زیر قوطی رد کردیم ووتو خواستی گره اش بزنی.انگشت گذاشتم روی گره.تو خندیدی.گره زدی. محکم. همان گره بود که حالا میزدیم برسبزه های زندگی..

هی آرزو های خوب..برای همه آدمها..حتی آنهایی که لابلای مشکلات ریزو درشت زندگی  سیزده بدر برایشان مفهوم کمرنگی دارد.بعد میسپاریمشان به رود..میروند ودر مسیرشان هی میخورند به این تخته سنگ وآن تخته سنگ..میخورند به سنگها وسنگریزها ولی در نمیمانند..میروند ومیروند..

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط فرانک آذر|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت