از در که وارد میشود با عجله شروع به خالی کردن کیفش میکند .میپرسمش که نمره چی داری ببینم.دست میبرم به سمت دفتر دیکته و او می گویدم خاله بذار تا جایزه مو نشونت بدم.هر چه بیشتر میگردد دلهره ای به جان نازنینش می افتد.پس کو..اینجا گذاشته بودم.و دوباره وچند باره کیف را خالی میکند.. اما نیست که نیست..با گریه هایی شبیه به گریه های ناتمام نوزادیش میگوید که فقط او دیکته را بی غلط نوشته بود. فقط او جایزه برده بود.فقط او مقابل تابلوی کلاس تشویق شده بود. ..جایزه از ان او بود ولی حالا نیست.لابلای گریه اش نام یکی از همکلاسی هایش را میبرد که حالا خیال او راحت.من گمش کردم..هر چه می کوشیم ارامش کنیم بدتر بی قرار میشود.فردا پیدا میکنیم.افتاد زیر میز حتما.جا مونده تو کلاس.فردا برش میداریم..ولی جواب اویک کلمه است.من حالا میخوامش..فردا دیره..
بوق ممتد گوشی مخاطبمان.بله..بله اونجا مونده..نگهش دارین ما فردا میگیرمش..
اندکی ارام میشود ودنیای دلم نا ارام.گریه ام می گیرد که هیچ کاری از دستم بر نمی اید تا این واقعیت تلخ رخ ننماید.لااقل به این زودی نه..من که میدانم گم کردن چه حس تلخی دارد یک بسته مداد رنگی.یک ماشین حساب نوری.یا حتی یک جفت دم پایی با عکس خانم کوچولو..که مهمان دریا شود.گم که کنی مطمئن باش هرگز پیدا نمیشود حتی اگر بهتر از ان نصیبت شد چشمان تو همیشه در جستجو خواهد بود..من که میدانم این گم کردن..چه زجری دارد برای کودکان سختتر.همه چیز فرو میرود به سطح ناخوداگاه .گهگاه شناور که میشود در سطح اب.چه درد مهلکی است بیچارگی.بی اعتمادی به دنیا ریشه میگیرد.پا میگیرد وبا تو بزرگ میشود.حتی اگر خودت را فدا کنی برنمی گردد.پس چطور باید عطا را ارام کنم.چه روانشناس پر دغدغه ای ..در دنیای شلوغ خودم هنوز سردر گمم چه خواهم کرد.همه چیز بازی میشود.یک بازی جدی..دردا ودریغا که در این بازی خونین بازیچه ایام دل ادمیان است..
دلم میخواهد بگویم این که چیزی نیست.یکی دیگه میخریم یکی بهتر.بگویم این چیزا ارزش اشکای تو رو نداره.بگویم اصلا نمی خواهیمش..ولی ..نمی گویم..
میگویم باید به این گم کردنهاعادت کنی.جا نخوری توی زندگی.پیش میاد.زیاد.. تو باید یاد بگیری که این قسم دردها درمان ندارد عزیزدلم..
عطا از مدرسه برگشته .ذره بین جایزه امروز و جاگزین ماشین حساب نوری جایزه دیروز.اما هنوز نام همکلاس دیریش را می اورد ومیگوید حالا خیالش راحت..من گمش کردم..
شاید هم حق با شما بود بانو.ما کجا وعشق او کجا.اصلا ما کجا وقلب خورشید کجا.چشمهای ما حتی اگر به اعتکاف بنشیند وعمری ببارد زلال ..لایق هم که شد در ذات نگاه ما نیست تماشای آفتاب.
ولی خودمانیم خوش به حالتان.چه برادری. چه عزیزی.کم لطفی نیست که در خانه ای با برادری همقدم باشی که ..جه می گویم مگر خواهری چون شما داشتن کمتر از آن لطفست..و شما که خواهر نبودید فقط..مادر بودید..نه نزدیکتر از مادر..هم ام ابیها وهم ام اخیها..پس حتی زانوان صبور شما حق داشتند در بلرزند و تکیه زنند بر نام او . سلام ا.. علی قلب زینب صبور..
زمزمه می کنم زنانه وار نام زمزم وار تو را امام شهیدم.با رخصت از اسطوره صبر ..ماه محرم که می رسد چنین می شود رنگ و بوی شهر..غم می بارد و عاشق محزونی می کند مان..این حال را باید حال کرد تا فهمید..وگرنه که باید سکوت تا خود سخن بگوید ..کوته سخن اینکه..
تمام حجت مسلمانی ما..حسین بن علی است..
از فردا روز دیگری دارم. صبح به كتابخانه می روم. كمی فلسفه می خوانم، كمی تاریخ، كمی هم نقد. بعد می نویسم؛ آرام، بی صدا. آنقدر كه باریك شوم، به نازكی خط آبی روان نویسم. اصلا كتابخانه مرا به شوق می آورد اما اول باید تكلیفم را با این رییس یكدنده روشن كنم ..."
از آخرین باری كه قلم به دست گرفت چهار سالی می گذشت. آخرین داستان كوتاهش كه به تازگی در ماهنامه یی چاپ شد ، فقط ناامیدترش می كرد .
چهار سال هر چه بود میز اداره بود ، عصرهای پر خمیازه ، غرولند اطرافیان و خواستگاران سمج و بدخلقی های او .
غروب ها اما اغلب در خانه می ماند. در اتاق كوچكش روی زمین زانو به بغل می نشست. بی توجه به كتابهای دور و برش به سقف خیره می ماند تا شب از پنجره به اتاق بریزد و او آنقدر در تاریكی بماند كه خواب چشمانش را پر كند و باز به رختخواب برود. و گاهی از رختخواب بیرون بیاید. چند خطی بنویسد اما خیلی زود چشمانش خسته شوند و دوباره دراز بكشد و پلك بر هم بگذارد و به رویا برود؛ برود تا به پیری برسد و به مرگ.
عصرهای تابستان، بام ها و بالكن های سفید، سایه ی وهمناك درختان را به خود می گرفتند و خیابان كم عرض پشت اداره مثل همیشه تمیز و خلوت بود. حجله ی یكی از بچه های محل با همه ی چراغهای پلاستیكی و گلهای شمعدانی ، هیچ زائری نداشت.
با ناامیدی پشت میز كارش می نشست تا مثل خیلی وقتها سفیدی ها را بخواند اما صدای دكتر ترقی كه از ته راهرو می آمد، فرصت نمی داد :
در اعلامیه ی شماره ی ده این مطلب را تذكر داده ام. هیئت دولت سابق هم مستحضر است. از بی بی سی هم خوانده شد، بدون جا افتادن حتا یك واو. آدم به عشق همین چیزهاست كه...
اتومبیل دو در دكتر جای سالمی نداشت و هر صبح توی همین خیابان، پشت به شمعدانیها و چراغهای پلاستیكی ، پایین پنجره ی اتاق كارش پارك می شد. هر وقت نگاهش به چشمهای تنگ و دهان گشاد دكتر می افتاد كه در حین گرم كردن نان، آشپزخانه را پر از شعار می كرد، دچار رعشه می شد و ناچار به اتاقش پناه می برد. و آنقدر پشت پنجره می ایستاد و به آسمانی كه دم دستش بود خیره می ماند تا باز طرحهای نیمه تمامی را كه ماهها در كشوی میزش مانده اند بیرون بیاورد و نگاه كند و با خودش بگوید:
" از فردا ... "و بعد نوشته ها را در كشوی میز بیندازد. پرونده یی را باز كند و مشغول ترجمه شود: پشت به ابرهایی كه قاب پنجره را پُر و خالی می كنند ؛ تا غروب.
شب تن خسته اش را به خانه ببرد. مانتو و مقنعه اش را به چوب رختی همیشگی بیاویزد ، جلوی آینه كمدش بایستد . موهای خوابیده و كم پشتش را شانه بزند و خودش را برانداز كند : " هنوز جوانم."
بعد هم ضبط را روشن كند و برقصد و برقصد تا سرحال شود و به آشپزخانه برود. شام سرپاییش را بخورد و رختخوابش را آماده كند. كتابهای روی میزش را یكی یكی بردارد. گردشان را با فوت بگیرد و باز سرجایشان بگذارد و به رختخواب گرم و نرمش بخزد و برود به رویا.
"از فردا ، از فردا روز دیگری دارم. صبح به كتابخانه ، كمی فلسفه ، كمی تاریخ ، می نویسم ، باریك ، محو ، آبی ، آبی ، یكدنده ، یكدنده ... یكدنده"
از مجموعه داستانهای درایستگاه بعدی مرضیه محمدپور
یاد پرواز در شب افتاده ام..یاد دیالوگهای دلنوازش. به یمن جملات امام علی از نهج البلاغه..نترس.از مرگ.از راهی که در شروعش هستی.اتفاق خواهد افتاد به یقین.یک روز. ولی تا آن روز خدا یک سپر محکم سنگین برایت قرار داده که هروقت مقدر باشد آن سپر از تو جدا میشه وتو را تسلیم مرگ میکند پس در راه حقی که می روی نترس..
چه سکوت مهیبی.انگار سالها ست مرده ام.از یاد ها رفته ام. طعم خاک. بوی غبار.دردی می پیچد توی دلم. دهانم انگار گل گرفته شده.مجال سرفه ام حتی نیست..صداها خفیف ..
اینجا یکی هست.یواش تر..اقا بیا ببین درسته.روزنه پیدا میشود.از سایه ات شناختم.تو هستی..امدی دنبالم.سر برداشته ام از زانوی مهربان..سپر هنوز از من جدا نشده..
کل میکشند مهمانهای همسایه.یکی دارد میرقصد. من اما میبینمنت که حبس کردی خودت را توی اتاقکی که تا سقفش پوشیده از تصاویر یاران شهید توست..کل میکشند توی سرم خاطراتمان..
شب قدر است وطی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر
صدای گوینده میپیچد توی سرم..صدای زنان پشت سری ام که سرگرم حرفهای روزمره زندگیند..در چنین شبی که تو بخواهی پایبند اعتقاداتت بمانی و اعتراضی نکنی که همین نیمچه حست را هم از دست ندهی..سخت است که به جای کلمات بلورین اسماء الحسنی از ظرف وظروف بلورین صاحب خانه بشنوی..بیچاره گوینده بارها تلاش کرد که حس وحال مذهبی را به جمع اهدا کند ..نشد که نشد..
از گرما و سر وصدا دل میبریم وبا فاطمه بیرون میزنیم.ترجیح میدهم در پارک کناری بنشینم وخلوت کنم تا بنشینم ودر غیبت و بی عاری شریک شده باشم..
صدایی از دور دستها میخواند انگار مارا..گنبد مسجدی پیداست در تاریکی ساختمانهای خفته..به مسجد میرویم و غرق میشویم در نامهای خداوندی..گرچه تعداد کم ولی اینجا کسانی هستند که برلشکر عظیم خواب وغفلت..فائق شده اند.اینجا همه بیدارند تا مباد هنگام نزول فریشتگان در خواب مانده باشند..
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تقدیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما بهم منزل شویم کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما
تیر آه ما زگردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما..
....
۲. پست قبلی انبوه نظرات جمعیت مردان مسلح وغیر مسلح را به سمت فصل غریب هیوا جاری کرد..کمی منصف بودید خودتان تصدیق میکردید..با اینحال اعتراف می کنم که نمی شود نسخه کلی پیچید. در ابتدای مطلبم هم گفتم که این یادداشت گزیده ای است ازنامه زنی ایرانی به مرد هموطنش.گرچه حرفهای تمامی یا لااقل اغلب زنان است..ولی بی انصافی است اگر همه مردها را چنین پنداریم.به نظر خود من این نامه بیشتر تشریح کلی فضا ست.مردهای زیادی هستند که مقاومند مثل کوه در سختی ها وسراشیبی ها..که نقطه اوج همسر خویشند..با اینحال ..واقعیت است.وکاریش نمیشود کرد..
...
۳.هنوز در گیجی هجوم شعر حافظ مانده ام..
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که توحامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همدمی و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.
امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
مردی را به من نشان بده تا روز مرد را به او تبریک بگویم.
نشسته ام بر نیمکتی ومی خوانم کتاب فنون را ..با بی قراری..از کنارم میگذرند خانواده ها..زنی در حال گذر..قدم هایش را میبینم.که ایستاد.کمی نزدیکتر می آید نگاهش میکنم.زن چادری میخندد.لهجه شیرین مشهدی دارد:نمی خوای هلال ماه شعبانو ببینی؟سرم را که بلند میکنم هلال برویم لبخند میزند.زن میخندد شیرین وصلوات می فرستد وراهی میشود..
همه در رفت وآمد..به گمانم زیر دست وپا افتاده ام.زیر لگد های هجومی ..انفجار خنده ها..دختران وپسران..بچه ها..سرم پایین است .خود را به نشنیدن میزنم.در تیر رس مزاحمت متلک پرانها..مقاومت میکنم..برمیخیزم و پناه می برم به سکوت نماز خانه...
دورتر دو سه تا دختر بچه وول میخورند..صدای خنده وشلوغی شان تمرکزم را به هم زده..نگاهشان میکنم.
"بچه ها یه کم آروم.."...
بی فایده است.صدایم را بلند میکنم..
"مگه با شما نیستم"..
سه دختر نحیف و خواستنی..کوچکترشان شلوغترینشان است..
"اونا آرومند ها..تو صدا میکنی"..
نگاهش را میدوزد به صورتم..انگار لرزیدم.سرم را برمیگردانم به خطوط کتاب.سنگینی نگاهش انگار آویزان شده از صورتم..بار دیگر که نگاهش میکنم .کم مانده گریه اش بگیرد..
دلجویانه میگویم:.."اخه من..امتحان دارم.میخوای کم بگیرم؟"سرش را به نشان نفی بالا میبرد."خب پس بذار بخونم دیگه"
هنوز دلم راضی نیست...رنجش نازکی در چشمانش جا مانده هنوز..
"اسمت چیه؟..
فرزانه..
بلدی نقاشی..؟بیا یه چیزی بکش ببینم..مینشیند کنارم خواهرهایش هم می ایند..حالا هر سه در حال نقاشیند.سکوت است.ومن خیره مانده ام به لطافت دخترانه شان.انگار کن سه پری دور وبرم در حال پر وازند.ساییده شدن پرهاشان به دست وصورتم..چقدر حالم خوب است..
: "خاله..خاله..جوبباره هم کشیدم..خاله..کپش قهوه ای ها بال توئه؟؟"
خنده ام میگیرد.متوجه حرفهایش نمیشوم..به خواهرهایش میگویم چی گفت..چی میگه..
:"گوشواره کشیده.میگه کفش قهوه ای ها واس شماس؟"
تا میپرسم از کجا اومدین ..اهل کجایین؟ فاطمه میگویدم"مشهد"..پس لرزش دست ودلم از این بود..
زنی از لای دد صدا میزند دخترها را..کوچکترینشان میدود به سمت مادر.."مامان یه خاله پیدا کردم"..
دخترها میروند وبرگه های نقاشی شان روی زمین کنار کتاب" فنون تدریس "خودنمایی میکنند.
..........
حالا که مینشینم به سکوت..تو میپرسی: "کجایی"؟؟
این تصویر کابوس کودکیم بود سالها..
حس زبرو خشن که میدود زیر دندان.چنان که حس کنی زبانت ورم میکند..ورمی تهوع آور.بکوشی خودت را از این حس برهانی.میرهانی ولی بعد می افتی در دام حسی زجر آورتر..زبری میدود زیر پوستت.دلت جمع میشود درست سر یک نقطه ..نقطه عجیبی که انگارکن روحت متمرکز میشود در آنجا..
این احساسات غلیظ خراش دهنده خواب وبیداریم بود ..
....
سالها میگذرد.بی قرار..تصویر همان مغز را میبینم بر کتابهای درسیم..همان احساسات. لابد همین بود دلیل آن تصاویر. هیپوفیز مغز است آنجا که تک تک گیرنده ها وکنترل کننده ها بر آن جاگذاری شده اند.علاوه بر اندامهای حسی خاصشان.نقاط اختصاص یافته ای که چیده شده اند کنار هم.برای ارسال ودریافت پیامهای خاص آن عضو.احساساتی که جمع شود زیر پوستت وحس کنی چه حس بدی داری از زبری ..چه خدای قادی داریم ما..حتی اگر عضوی قطع شود از بدن..حسش در جایی از مغز ثبت شده..احساس درد از عضوی که دیگر نیست..ولی عصب ونقطه مربوطه اش حفظ است برای روز مبادا..
کابوسهای کودکی..احساسات مبهم .. هادی آینده ام بودند..
دارم در ترانه ای مبهم زاده میشوم؟؟؟؟
..........
مرا عجز وتو را بیداد دادند به هرکس هرچه باید داد دادند
گران کردندگوش گل پس آنگاه به بلبل رخصت فریاد دادند
.....
..نیز میگذرد این روزهای بس غریب دلگیر..
گاهی شعری را میخوانی میبینی لذتش صد چندان شده.این شعر فرشید از آنهاست.همو که حرف دلم را همیشه بهتر از من زده..این پست به منزله یک استراحت کوتاه لابلای امتحانات و..زندگی.فرشید.قافیه این همزاد من سرود:
من خسته ام، «امید» بیاور برای من
پاییز... نه! که عید بیاور برای من
حال من از گذشته و آینده ام بد است
آینده ای بعید بیاور برای من
تا کی در این سیاهی و سرما و پشت در؟
ها!... با خودت کلید بیاور برای من
حالا که در دیار شماها کفن کم است
پیراهنی سفید بیاور برای من
من، این دل شکسته خودم داده ام به تو
با خود ببر... شهید بیاور برای من
از دست شعرهای سیاهم بریده ام
یک مطلع سپید بیاور برای من
از این رکود - از منِ خود- زار و خسته ام
با خود «منی» جدید بیاور برای من
حسی شبیه خاتمه... حسی پر از شروع
با آمدن پدید بیاور برای من
امید من به ساغر می یا شراب نیست
یک استکان اسید بیاور برای من
..........
کلاس حافظ خوانی که تمام شد هرکسی به جزوه بغل دستیش نگاهی داشت تا تکمیل کنه یادداشتهاشو..ولی من..مسحور مانده بودم در کلماتی که چطور در روح آدمی به جوشش میاد تا به روی صفحه ای نقش ببنده..که غرض مگه جز این بود..غرض نقشی است کز ما باز ماند..!!
صدای جیغ وداد بچه مدرسه ای ها جلوی سرویسشون.بوق بوق ترافیک..داد وبیداد زن وشوهر همسایه بغل دستی..یا حتی لی لی بازی کردن دختر کوچولوی طبقه بالایی..میتونست یه خلقی توش باشه..ویه اثری بشه اگه نگاهت " آن "رو داشته باشی به شرطی که لحظه هجوم این وحی ازش غفلت نکنی...بنویسی وغرق بشی در خطوط..
من.. وقتی به کلاس امروز فکر میکنم که صدای کسی پیچیده توی گوشم وزمزمه میکنه مدام..
"من چه دارم تو را در خور هیچ..تو چه داری همه چیز.."
من هیچم تو همه..دارم غرق میشم در این دریا..لحظه اعجاز است.مینویسم چشمان تورا..
"باز امشب خواب در چشمم نبود
خواب چشمت چشم خوابم را ربود
خواب تو در سایه سار گوشه ای
گوشه ای از قلب من گشته کبود
باز امشب مست دستانت شدم
مست دستان تو بر تارت شدم
مست انگشتان به رقص تار تار
مست چشمان تو بر سازت شدم
سوز آواز تو بود؟باز بیدارم گذاشت
یاد مهممان فریبا باز بیمارم گذاشت
یاد شمشیری به روی سیب سرخ
یاد آن عصر غمین باز تبدارم گذاشت
ساز مست وسایه مست وسیب مست
سایه دلدار وتار غم پرست
استکانی چون بلور از قلب من
چون فشردم بر نگاهم
ریز ریز از هم گسست
.....
سایه خوابم شد وخوابم ربود
سحر اخلاص تو ای بود ونبود
تا سحر چون ساحری ماند ونرفت
چشم برچشمش نهادم
خواب در چشمم غنود"
یادداشتهایی از لابلای زندگی .۱۵ اسفند ۸۳
همینطوری یک چشم به راه آمده داریم و یک چشم نگران فردا..آنکه درتمام این لحظات زندگی کرد ..ما بودیم...
یک ماه واندی مانده تا امتحانات. میروم تا خودم را به قول شیوا "خفه خود را کنم لای کتابها.."فکر کنم زندگی ام تعطیل میشودتا باز فرصت کنم وبرگردم به خلوت خویش..تا آن موقع این خاطره" گس "بماند یادگار..
"چای را تلخ مینوشم
از آن زمان
که تو بی قند نوشیدی اش..
چه شیرینی بی انتهایی دارد این تلخی.."
اسفند۳ ۸
این تصویر را کجا دیده بودم..شعری به همین مضمون شنیده بودم جایی ..فاطیما بهتر گفته..خسوف..
سلام بر پهلوی شکسته وسلام برخسوف غمگنانه تو...
..............
گویی تقدیر چنین بوده است که حضور دو روزه من در دنیا با اندوه عجین گردد..میدانستم.اما آمدم.آمدم تا دفتر زنان بی سرمشق نباشد.آمدم تا خلقت بی غایت نماند..فرزندان من برخیزیدو بیش از این بی تابی نکنیدهم اکنون پدرتان می اید.برخیزیدعلی خود با شنیدن این خبر چنان بیتاب شده که میان راه چند بار ردایش در پایش پیچیده است واو را به زمین زده است..بی تابترش نکنید..(کشتی پهلو گرفته.سید مهدی شجاعی)
...
هر ضربه کلید های پیانو قطره اشکی است که میچکد برفضا..مینشینی بردرد دلهای یک زن مرهمی باشی که حتی خودت باورت نمیشود چطور زندگی ها شبیه هم باشند ولی اینهمه متفاوت ..
: "یادمیگرفتم ولی نمیتونستم بنویسم.میشنیدم که صدای معلم میپیچید توی کلاس..نامفهوم بود وبلند .مثل هیاهو بود.خیره میشدم به لبهای معلم و ماسیده شدنشان به هم میفهماندند..می فهمیدم باید بنویسم..." ایران آزاد باد"..ولی..ایران..آزاد..چطوری بنویسم..؟؟!!"
حرفهایش که تمام میشود یاد خیلی ها افتاده ام. یاد زنی در کلاس نهضت می افتم.سواد داشت. ولی چنان میترسید از نگاههایی که برنوشته اش بیافتندو تمسخرش کنند..پس ننوشتن بهتر بود..
یا حتی کودکانی که هم ضریب هوشی خوبی دارند وهم سلامت عمومی واوضاع روحی وخانوادگی مساعد..تنها وتنها..اختلالات یادگیری که کمی نیازمند حوصله معلم بود وتوجهی بیشتر..
امروزه مواجهه با این مشکل کودکان نسبتا رو به فزونی است ولی نسل های گذشته ای که گاه استعداد های درخشانی داشتند ویا اصلا امروز هم در برخی مناطق محروم ..که این بحث ها اصولا کلا منتفی است..هستند کسانی که به آسانی..تلف میشوند.وزیر غبار گذر زمان مسیر سرنوشتشان عوض میشود..
گاه با خودم میگویم راجع به خیلی چیزها نسل ما دست خالیست ولی در مواقعی دیگر ..میبینم نه..نسل پیشین ما نسل سوخته بودند..خب معلوم است فرزندان یک نسل سوخته میشوند کسانی چون ما..از اینجا رانده از آنجا مانده..
راستی را که طبیعت چه در دل خود دارد که اینچنین شور می آفریند وشوق و انرژی های مضاعف مثبت.. رسیدیم سر قرار و به انتظار دیگران ماندیم..ایستادم کنار ماشین وتو رفتی پیش پسرها.از دور عکس میگرفتی.به خیالت نمی بینم.خودم را زدم به ندیدن.ولی میدیدمتان که رفتید بالای صخره ای و هی میخندیدید بلند بلند..صدایتان تا آسمان روشن وآبی تبریز میرفت وبرمی گشت.
رفتم تا کمی برای خودم باشم وتو هم برای خودت.قدم زنان رفتم ورسیدم به دخترک چوپانی که گوسفندانش را به چرا آورده بود.دخترک روسری اش را سفت گره زده بود پشت سرش.از کنارم گذشت .موهای طلایی و بلندش که تا کمرش میرسیداز پشت روسری اش پیدا بود.باد میزد و دسته ای طلا به رقص بر خاسته بود در دامنه کوه و ذهن من انگار داشت عکاسی میکرد از لحظات ماندگار زندگی.
دخترک رفت وفکر من مشغول..گوسفندانش که از کنارم میگذشتند..دیگر نمی ترسیدم از آنها..چه لحظات متفاوتی دارند آدمها..وقتی خود را مقید به انجام رسم وآداب خاصی میکنیم تازه یکهو میفهمیم که زمان برای دیگران تعریفی را ندارد که برای تو هست.
از دور پارچه های سبزی بردور سنگی انگار پیچیده شده اند..
نزدیکتر که میروم میرسم به آرامگاه مردمان رفته از این دیار...زنی نشسته بر کنار قبری کوچک..کوچک کمی بزگتر از یک نوزاد..زن میگرید .تلخ ومحزون..
میبینمت که از دور صدایم میزنی و با دست اشاره میکنی که : برگرد..بر میگردم وتو هم دوان دوان می آیی..
:اونجا رفتی چیکار..تنها موندی ؟بریم والیبال..
نگاهت میکنم.فکر میکنی دلخورم از تنها ماندن. ولی نیستم.فکرم همچنان مشغول است.
ساط میچینینم وآتش میگیرانیم..صدای شر شر آب روان..سبز ها را گره میزنیم پشت سر هم.
یاد آن گرهی می افتم که اولین برخودمان بود و بسته کتابها از دستت رها شد ودر کتابخانه کسی نبود کمک دستت.برگشتم ونشستم روبرویت برزمین .چادرم خاکی شد.ولی بهتر ازکمک نکردن بود.روز اسباب کشی مجتمع بودبند را از زیر قوطی رد کردیم ووتو خواستی گره اش بزنی.انگشت گذاشتم روی گره.تو خندیدی.گره زدی. محکم. همان گره بود که حالا میزدیم برسبزه های زندگی..
هی آرزو های خوب..برای همه آدمها..حتی آنهایی که لابلای مشکلات ریزو درشت زندگی سیزده بدر برایشان مفهوم کمرنگی دارد.بعد میسپاریمشان به رود..میروند ودر مسیرشان هی میخورند به این تخته سنگ وآن تخته سنگ..میخورند به سنگها وسنگریزها ولی در نمیمانند..میروند ومیروند..
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
..

شعر زیبای بالا متعلق به خانم "فریبا شش بلوکی" است که به اشتباه به نام خانم سیمین بهبهانی عنوان گردیده است..بدینوسیله از ایشان پوزش میخواهیم..به نشانی سایت: www.fariba.sheshboluki.com
فصل هیوا پنج ساله میشود..اخرین پست امسال..هر چه میخواهد دل تنگم..بخوان..
***********************
نمی فهمم ..دارم دمدمی مزاج میشوم.یا نه نام بهترش "تنوع طلب"..جوری که انگار هرچیزی پس از اندک زمانی جذابیتش را از دست میدهد .دلم میخواهد همه چیز را برهم زنم .تمام قراردادها را..از جای دیگری شروع کنم.از جای بهتری..اصلا چرا باید بد بدانیم تلون مزاج را..
....
مرا کسی نساخت.تو ساختی.گوناگون. متنوع. به هر رنگ .به هر نام.در همه جا.من همه کس هستم وهیچکسم من..من حتی تورا درون خود دارم.همین جا..نشسته ای بر مردمک چشمانم.مینویسی.لمس میکنی حروف را.کلمه را..کلمه ای مثل نفس..مثل مسیح.تو که نباشی جای خالی تو گناه است..محال است نباشی..ما از توییم مگر ممکن است نباشی ؟وقتی کسی باخود بجنگد یعنی تو را و اهریمن را میخواهد باهم داشته باشد..نمیشود.میجنگد که بشود..نمی تواند..
..
من او میشود..مقابل دیگری.حتی همان دیگری هم منم. وقتی "آن "مشترکمان تویی..خب باید هم چنین باشم..میان تمام رنگها گیر میکنم..آبی را برمیگزینم که آرامشش را خواهانم ولی نه سبز بهتر..سبزی اش آزادگی است..اما صورتی هم زیباست..به رنگ رویاهای کودکانه....بی فایده است همه را میخواهم..حتی سیاه..که گاهی حزنش هم دلرباست.. سفید را برمیگزینم که خلاصه تمام آنهاست..که تویی خلاصه تمام خواستنی ها..
من سفید پوستم. سفیدی که زردی رویم از توست وسرخی رویم از خود.. من ترکم.ترکی که کلمات فارسی تنها همسایه دیوار به دیوار دل منند.من مسلمانم.مسلمانی که موج میزند نام لطیف مسیح در سینه اش..
میبینی..اینچنینم ساختی..پس باورم کن که همه کسم من ..
نشانی ات را نمیجویم در آسمان.همینجایی.روی سقف خانه مان.یا نه پشت پلکهای من .چشم که میبندم کبوتر خیالت خانه میکند بر پشت پلکهایم. تا سحر خواب تورا میبینم وپرواز میکنم با دوبال بزرگ..
حتی آنروز که کشوی متحرک محفظه "ام ار آي"مرا بلعید..پاهایم ماندو سرمای اتاق و پابندی که روی پاهایم افتاد..هماندم ..همان لحظه بریده شدم از زمین.قطع شد همه چیز.تابوت سفیدرنگی مرا درسینه داشت .مرده بودم زنده وار..نفسم داشت تنگ میشدو قلبم بهانه می آورد..چشم بستم. نه، توچشم مرا بستی.نشستی برپلک چشمانم که نترسم از فاصله نزدیک سقف به صورتم..پشت پلکم ماندی وکلمات را نهادی برلبم..بوسه های "چهار سوره قل.." مینشست برلبانم.تو با من بودی.گلاب بود يا عطر ياس "آيه الكرسي ات "اي آنكه هرگز تو را خواب فرا نمي گيرد من دیدمت با چشم بسته. وقتی حس کردم که دیگر نمیترسم از این تنهایی.کاش زیر خاک هم اینهمه روشن بود..کاش آنجا هم بیایی و..چه سبک بود حس حضور تو.چه آرامشی بود ..بگذار بگویند تلقین است و..آن لحظه تجربه ای است که فقط باید برای او اتفاق بیفتد وگرنه عقل کجا میتواند ادراک کند "آن " را.. دیدم که گرم میشود مهره های کمرم..دیدم که میتوانم از همه چیز دست بردارم وبروم..چه قدرتی یافتم.قدرت دل کندن از تمام کارهای ناتمام.دل کندن از مادر.از بچه ها.از علی.حتی از درس و کار.از فیلمهای نساخته ام.از کتابهای نانوشته ام.از درسم.از مهد کودکی که کودکانش چشم براهم بودند..وای..من دل کنده بودم از همه چیز..یعنی وقتی تو آنجا بودی که نیاز نبود به دیگران.تو که بودی یعنی همه بودند..کشو تکان خورد وبیرون کشیدند مرا از تابوت سفید متحرکم..به دنیا آمدم..چیزی نمانده بود ها..فقط یک قدم مانده بود تابهار عجیب بود..من که بنده خوبی برایت نبودم..پس چطور تو ..اینهمه خدای مهربان منی؟!..
..
و تمام دقایق دیگر عمر..که در هرلحظه شان کنارم بودی. کنارمان...زیر شر شر سینمایی باران و پیر مردی را که سوار ماشینمان کردیم و او تا خود خانه دعایمان کرد..هفته به آخر نرسید که دعایش مستجاب شد..حتی اگر سختی هایی هم بود به حکمت تو دل بستیم وتقديم مهرباني ات كرديم خواستنی بودنش را..همه از فضل تو بود..اگر فقط خوبی بود که تکراری میشد زمان..تنوع..باز هم میرسیم به تنوع.به تفاوت..
راستی اگر من اینهمه تنوع طلب شده ام نکند زانروست که خدای تنوع طلبی دارم..؟!!کدامین دقایق عمر زندگانت را مثل هم مقدر کردی؟کی حال امروز مثل دیروز ماند..کی میشود راکد ماند ونگندید..ما آب نیستیم مگر..آبی از اعماق وجود..کی اگرآب راکد ماند نمی گندد..نماندیم.راهی شدیم.رنگ به رنگ.زبان به زبان.اندازه به اندازه.فصل به فصل..وحالا که باز رسیدیم به روز خلقت.آفرینشی دوباره.تولدی دیگر..تولدی هزارباره..بهار است جان کلام . هم میشود اندوه پاییز را بهانه کرد و ازیاداوری سوز سرمای زمستان افسرده ماند.و هم میشود تن ودل سپرد به نسم خنک بهار و آب کرد آخرین برف بهاری را در گرمای تابستان..اینهمه تنوع، انتخاب با ما..
...
سالی که گذشت..گذشت با تمام ثانیه های تلخ وشیرین..سالی دگر کم شد از مجال زیستن.قدمی نزدیکتر شدیم به زیستنی ابدی..به وصال تو..کمک کن که مهلت مانده را را لااقل در راهی باشیم که رضایتت در در آن است...به امید رحمت تو بر تمامی بندگانت.
